حرفی برای توشاید من
عيدتون مبارك سلام خدمت تمام دوستان خوب و عزيزم ، اولين باري است كه شعر وزن دار مي نويسم براي همين خواهشا نقد كنيد به قول يكي از دوستان خوبم چكشي نقد كنيد پيشاپيش از مهربونياتون ممنون كودكي عرض خيابان را دويد كوچه ها در زير پايش مي رميد ضجه هاي عمق يك تاول شكست مادري در انتهاي غم نشست كوچه پرشد از صداي آه او ضجه هاي بي صداي راه او ... سالها شد كودك ما پير شد ياداو در ذهن ما تكثير شد ياد داري شرم خرمشهر را كودك صد پاره اين شهر را ناله هاي مادران بي پسر در كنار خنده هاي بي اثر ياد داري دختران بي پدر؟ خواهش آغوشهاي بي ثمر؟ ياد داري ناله هاي در گلوي شرم خونين شهر از اين گفتگوي؟ ... كاش مي شد حرفها را مي زديم تيغ بر روي سكوتم مي زديم كاش مي شد عشق را تفسير كرد خواب مادر را سحر تعبير كرد. 1 شبی تمام گریه هایت را سرودم وبعد خنده بلند!!! چون گریه هایت بی قافیه بود. 2 به من دروغ نگو وقتی اشکهایت را بر شانه های غریبه ای می ریختی من صدای خنده هایت را می شنیدم ۱ خیالت را در چشمانم می بینم دستی تکان می دهم تو از خواب می پری!!! ۲ در وسعت روز چراغی روشن میکنم دو قدم آنطرفتر تاریک است!!! ۳ پشت نگاه زیبایت کاسه آبی ریخته ام من چمدانت را بسته ام!!! من بتو ايمان دارم نه به ريچارد داوكنيز نه جشن زخمهاي نمك خورده ، ابهام پشت حنجره هاي صوتي تريبونهاي آزاد به تو ايمان دارم وقتي كه چشمهايم را مي بندم وتو در سينه من مي تپي!!! اريچارد داوكنيز پروفسور انگلیسی بود که وجود خدا را به کل قبول نداشت(با تشکراز تذکر استاد داوودرضا کاظمی) زرعت الطیب بارض الحب شوک خذر واجانی، مثل زود شط مثل صیاد لصیده لفانی ، وخلانی بشوگ حبه اسنین من الهجر سمانی، وهسه بعد ذاک الحنان والحب اشلون تنسانی ،گلت انته اتخلینی نجمه و بسماء العالی ، وعلی اعناد الیکرهون تحزنی وتحزن امالی بس یا حیف شوک خذر واجانی ساعت رسیده به مرز تاریکی دوان دوان با پاهای خسته بی رمق جانی برشانه حمل کرده ایستگاه پراز ازدحام تکرار واژه ها سراسیمگی نیایش در حنجره های پراز بغض بهر سو می دود می بندد به چهارچوب وجودت دخترش را می ترکد صدای شیون بند باز می شود پیرمرد می خندد ساعت رسیده به مرز صبح من بزرگتر از ذره بین سوء ظنت که هر شب مرا با فشار زیر آن جا می دهی وقدمهای نرفته ام را بر چهره خط خطی تقوم خط می زنی
من سالهاست درد شدید زائیدن اعتمادت را به نثر می خوانم وتمام ردیفها-قافیه ها را به شانه اندیشه ام حمل می کنم ودر قلب هزار رنگ کاغذ برایت رها می سازم من بزرگتر از انم مرا با خود ببر به جشن ناخوش مرداب به پیمانه یی که به رعشه ای از هم می گسلد وتعمید گناه تو شاید من در سوءظنت وتقویم های خسته از خط خطی گناهت! جبله ومن اصلی علیک لاتگولون تارک دین انا مجنونه بعیونک حبیبی انت یا ابوالکحلین سالهاست پشت خاکریزنشسته ام وبه این فکرمیکنم گلوله ای که پیشانی مادرم را شکافت از دشمن بود یا خودی![]()
![]()
![]()
| www . night Skin . ir |


